|
به کجا باید رفت.....؟ بعد از آن خاطره ها که همه هستی من از آنهاست
به هر آنجا که نظر اندازم همه جا چهره توست همه جا خاطره دارم با تو.... عمیق ترین درد زندگی دل بستن به کسی ست که بدانی هرگز به او همیشه آنقدر ساده نرو و نگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند...! و تو...هیچ وقت او را ندیده ای. ببخش که گاهی بهانه ات را می گیرد یادش می رود که رفته ای دل است دیگر... کمی تو را می خواهد! دل تنها گورستان خاطره هاست
چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد.
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد. قصد من در این راه عاشقی بیراهه بود،این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود. با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم،خیلی خسته ام راهی جز تنها ماندن ندارم. چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید. چه زود آسمان زندگی ام ابری شد،دلم برای آن آسمان دلتنگ است که با هم در اوج آن پرواز می کردیم و به عشق هم میخواندیم آواز زندگی را. آرزوی دلم تبدیل به رویا شده تنها ماندم و عشقم افسانه شد. چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی... با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم... با اینکه برای خود کسی نبودم اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم. چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد! هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی،هرچه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد،هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند. خواستم بی خیال شوم،بی خیالی مرا دیوانه کرد. خواستم تنها باشم،تنهایی مرا بیچاره کرد. چه زود گذشت لحظه های با تو بودن...چه دیر گذشت لحظه ای دور از تو بودن...و دیگر نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچگاه نیامدی. باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام. هرگاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام. چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد. تازه میخواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم،من میخواستم عاشق ترین باشم....برای تو بهترین باشم اما نمیدانستم دیگر جایی در قلبت ندارم. چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم!
روی یک برگ سفید من نوشتم من و تو... تو نوشتی نه، ما نازنین یادت هست چه صمیمانه و ساده، من و تو، ما شده بود...؟! کاش آن روز نمی آمد که: روی یک برگ سفید، من نوشتم دریا... تو نوشتی قطره... قصدم این بود که ما بنویسم... تو نوشتی من و تو! چه کسی باور داشت، فاصله بین من و تو قد یه دریا شده بود...؟!
سلام سلام سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم حال همتون خوب باشه. ایندفعه هم یه تولد دارییییییییییییییییییییییییییییییییم فردا تولده زهره جونمه زهره که واسه تولد خودش ترکونده ولی منم اومدم که بیشتر تر بترکونیم!!!! اینم از کادوهای من زهره ی عزیزم امیدوارم زیر سایه ی پدرو مادرت به همه ی آرزوهات برسی
تولد خودم بر شما مبارک ۱۹ سال پیش موجودی به دنیا اومد که بیاد اینجا و مخ شما رو بجوه!!!!!!!! سالگرد تولد این موجود را به شما تبریک میگم. تقدیم به پاکی که تولد اغازیست برای یک رویا رویایی برای زندگی تولد اغازیست برای یک راز راز ماندگاری قسم به چشمان ستاره که هر شب در اسمان سو سویش دل هزاران عاشق را شاد میکند تولد سراغاز یک انتظار است...انتظار پیوستن خیال درارزویی دوربه وصال و قسم به همه خوبیها تولد بهانه ایست،بهانه ای برای خدا که بگوید جریانش همیشه هست و همیشه خواهد بود. اما سهم من: سهم من از تولد شاید روز دگر و فردایی باشد که هرگز بدان دست نیابم
سلام دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه. من هیچوقت تو وب حرفامو نمینویسم،هرچی هست تو شعرایی که مینویسیم. الانم فقط به خاطر مهسا این مطلبو مینویسم اخه فردا تولدشه. بچه ها ببینید چی برا تولدش نوشته!! هرچی بهش گفتم اخه عزیز من ناسلامتی تولدته باید شاد بنویسی به خرجش نرفت که نرفت! تازه میخواست عکس ی دختره تو قبرو بزاره!! با هزار زور راضیش کردم که اون عکسو نزاره. مجبور شدم خودم فضا رو ی جوری شاد کنم،دیگه اگه کمو کاستیم هست شما به خوبیه خودتون ببخشید خب مهسای گلم ایشاا..۱۲۰ ساله بشیو به همه ی ارزوهای قشنگت برسی عزیزم تولدت مبارک
کاش به دنیا نمی آمدم و طعم تلخ زندگی کردن را حس نمی کردم کاش در عرصه این دنیا نبودم تا غم مرگ عزیزانم را شاهد باشم کاش امروز متولد نمی شدم تا طعم تلخ جدایی را تجربه کنم آری... تمام سرنوشت دردناک من در این دنیا از همین امروز آغاز شد از روز تولدم! اگر امروز متولد نمی شدم دیگر در این دنیا معنی تنهایی را درک نمی کردم پس به خود می گویم ای تنها...غم دیده...و بی کس ترین در این دنیا
آنقدر از تو نوشته ام که دست هایم بوی ترانه گرفته بوی ساده دوست داشتن منو ساده گذشتن تو از من بوی همیشه نیامدنت و همیشه نبودنت
مرا به مهربانی شادیها خواندی و خود در لابه لای غمها پنهان شدی.
انگاه که به سویت امدم تنهایی را یه من هدیه دادی.اینک که اینچنین به تو محتاجم مرا به دستهای نامهربان روزگار سپردی و این روزگار هر روز مرا با ادمکی نامهربان تر از تو اشنا کرد،اما این ادمک ها هم گذراندن روزهای بی تو بودن را برایم اسان نکرد و هرکدام با رفتنشان خاطره رفتنت را در ذهنم زنده تر کردند. از تو میخواهم باز ایی و به من وعده دیدار بدهی تا بار دیگر که چگونه توانستی با من که تمام گل های دنیا را برای تو میخواستم و از پرپر کردن انها به پای تو لذت میبردم،در میان جاده های سرد و بی کسی رها کنی؟ بیا تا از تو جویا شوم....چرا مرا ز یاد بردی و خود بی خیال از همه در پی سرنوشتی دیگر قدم برداشتی....؟!
کاش میدانستی بعد از رفتنت افسرده شد دخترک عشق...
کاش میدانستی بعد از رفتنت اسمان دیدگانش همیشه ابریست... کاش میدانستی بعد از تو شب و تنهایی رفیق راه اوست... کاش میدانستی کسی مثل تو نشد...
دروغ میگفت که کس دیگری را دوست نمیداشت.
بارها از او پرسیدم دوستم داری؟ گفت: اری. اما هیچگاه باور نکردم. از او خواستم راستش را بگوید،گفتم اگر اینبار راست بگویی از گناهت هرچه سنگین باشد خواهم گذشت. با روی خجالت زده پیش من امدو گفت: اری کس دیگری را دوست دارم،من هم به او گفتم:من هم این بار دروغ گفتم،هرگز تو را نخواهم بخشید. هفته ها طول کشید تا توانستم تو را دوست داشته باشم....روزها صرف شد تا عشق تو را باور کنم...پس از ان ماه ها طول کشید تا توانستم به تو دلگرم شوم.... اما افسوس که برای دلگرم شدن هفته ها زمان میخواهد ولی برای دلسرد شدن لحظه ای کافیست،و تو چه اسان ان همه حرارت را به کوهی از یخ تبدیل کردی....
دوباره قلم در دست گرفته ام تا در دلم را فاش کنم.
روزها چه زود بدون نگاه عاشق تو میگذرند.تو رفته ای ولی هنوز صدای خش خش برگها ساز با تو بودن را میزند. تو یادت هست که چه حرفهایی با امید و ارزو و در باغچه کوچک قلبم کاشتی؟ یادت هست دستانم رابرای معبد ارزوهایت نشانه کردی؟ کجاست...؟ ان روزها کجاست...؟ چرا برنمیگردند؟ مگر زندگی از من چه میخواهد؟ دیشب تا سحر برایت دعا میکردم که مبادا دچار نگاه عاشقی مثل خودت شوی. برایت دعا میکردم که هرچه زودتر از سفر برگردی.مگر پرنده ها چه کرده اند که باید تا ابد برایت اواز غم را سر دهند؟ انها بی گناهند.حتی تو هم بی گناه بودی.این عشقمان بود که گناهکار بود. تو هیچوقت به عمق عشقمان پی نبردی،هیچوقت نپرسیدی که اشکهایم برای چه سرازیر میشوند و چرا من با لبانی تشنه کنار ابشار زندگیمان به انتظار نشسته ام؟ ان روز بارانی را به خاطر داری؟ روزهای پی در پی بود که باران میبارید،کنار جاده انتظارت را میکشیدم،میدانستم که ان روز خواهی رفت. جاده انتها نداشت،برگهای پاییزی هنوز در زیر پاها خش خش میکردند.میدانستم که برای اخرین بار باید نگاهم را به نگاهت بدوزم. صدای پاهایت را شنیدم...ارام ارام از دوردست می امدی،مثل همیشه عشق در نگاهت شعله ور بود. با دستانی که گلهای رز سرخ انها را تزیین کرده بودند پیشت امدم،حرفی نمیزدی...نگاهت کردم...نگاهت را هم از من دریغ کردی.گفتی که باید تو را به باد فراموشی بسپارم. زانوانم توان ایستادن نداشتند،جلوی پاهایت که اماده رفتن بودند زانو زدم...بغضم هم با من گریه میکرد،چشمان تو هم ابری بود. درختان کنار جاده بی تاب بودند،کلاغهای سیاه رفتنت را به همه خبر میدادند،قناری ها از طرز نگاهت کوچ میکردند و تو بدون هیچ حرفی میرفتی...صدایت کردم...باران تندتر میبارید،باز هم صدایت کردم...میدانم که صدایم را شنیدی اما برنگشتی. دیگر تصویرت هم از جاده محو شده بود. گلها را در لابه لای برگهای درختان که به بهانه پاییز به روی جاده افتاده بودند گذاشتم. ان روز تا شب زیر باران و در ان سوزی که صدایم را در میان پیچ جاده میپیچاند،جای پاهایت را گلباران کردم و تا امروز در کنار جاده با همان بارانی که بعد از تو هیچوقت بند نیامد و با دستانی پر از گلهای رز سرخ به انتظارت نشسته ام که شاید یک روز برگردی ای عشق من....
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نادیده بگیری می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان بلند می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی...
به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم
پشت هیچستان جاییست پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهاییست که خبر می آورند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک روی شن ها هم نقش های سم اسب سواران ظریفیست که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
روی قبرم بنویسید کبوتر شدو رفت... زیر باران غزلی خواند دلش تر شدو رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم؟! آنقدر غرق جنون بود که پرپر شدو رفت روز میلاد همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شدو رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد آدمی ساده که یک روز کبوتر شدو رفت...
هیچگاه نگاهت را فراموش نمیکنم
نگاهی سرشار از محبت و صمیمیت صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم اما... من تو را می خواهم نه خیالت را...
آن لحظه که سکوت نگاهمان را در هم آمیخت سوگند خوردم تا ابد ساکت بمانم...
من پرستوی مهاجر را به گورستان قلبم می برم من تمنای دلم را روی امواج خروشان می برم من وجودم را برایت هدیه آوردم ولی... در عوض یک خاطره از آن برایم ماند و بس...
شبی غمگین و شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد... دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد... تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد... او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...
بعضی وقتها یه روزایی تو زندگیمون داریم که قدرشونو نمی دونیم...
تا چشم به هم می زنی می بینی همون روزا شدن خاطره و دیگه هیچ وقت بهشون نمی رسی... |
About![]()
چقدر غریبانه به لحظه های زندگی ام رنگ آشنایی زدی و رفتی تو را هیچ وقت از خاطر نمی برم که تو آشناترین غریبه ی من بودی Archivesآبان 1390مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اسفند 1389 دی 1389 آبان 1389 مرداد 1389 Links
******وب دیگمون****** |